این بقعه در روستای لقمان از توابع ماهان کرمان واقع شده است.

محرابى کرمانى دربارة وى مى‏نویسد:شیخ محمّد کاکو در قریه لقمان (اطراف ماهان) مدفون است و پسر شیخ على بابا (مدفون در سه کنج) بود. شیخ على بابا و دو برادرش؛ شیخ محمود ضیاءالدّین و بابا عیسى، بزرگ و عالى مقام بوده‏اند و غایت آن که به صورت شبانان به نظر مردم مى‏آمدند و دایم با هم صحبت مى‏داشتند ـ اگرچه هر یک را منزلى و موضعى جداگانه بود. امّا به منزل و مقام یک دیگر مى‏ آمدند.

یک شب به دستور صحبت مى‏داشتند. چون شیخ محمّد کاکو آن شب در مجلس ایشان وارد شد، یاران گفتند: که هر یک چیزى حواله به شیخ محمّد کنیم. محمود ضیاءالدّین و بابا عیسى هر یک دو دانگ از وقت خود به او حواله کردند و با پدر او شیخ على بابا گفتند تو هم مدد کن. گفت: من دانگى دارم، گفتند: چرا دو دانگى ندهى، گفت: او را بیش از این قوّت نیست، باشد نیز با او بماند. پس شیخ محمّد کاکو صاحب مال کمال شده و از او چیزهاى غریب سر مى‏زد.

یکى از آن‏ها آن است که چون خواجه عماد فقیه را غبار خاطرى از یاران بوده که او را تمکین نمى‏کردند و خواجه عماد مسلّم و مجموع سالکان و مبتدیان و مجاهدان به خدمت ایشان مى‏رفتند و این عزیزان نمى‏رفتند خواجه تحریم یا تجویز نمود که از ملازمان حاکم، عثمان نامى را فرستاد که شیخ محمّد کاکو را بیاورد و گوسفندان او را ببرد.

پس عثمان ملازم حاکم از عقب ایشان به ماهان رفته و ایشان در درّه آب یا کهنو بودند. به ایشان رسیده‏اند و سؤالى کرده‏اند که شیخ محمّد کاکو کدام است و در کجا باشد. شیخ محمّد مى‏پرسد که به او چه کار دارى؟ مى‏گوید: حکم حاکم است که دست او را بر بندم و گوسفندان او را برانم وبه کرمان برم. شیخ گرم شده گفته: خویش باشد، من محمّد کاکوأم این گوسفندان. اگر مى‏توانى ببر. سر در پیش انداخته و رفته‏اند. آن ترک را بد مى‏آید که شیخ تمکین او نمى‏کند. بانگ بر اسب مى‏زند که خود را به او رساند، اسب پیش نمى‏رود. آخر تیرى از جعبه بیرون مى‏کشد و بر کمان مى‏نهد به طرف شیخ نشانه مى‏رود. حضرت شیخ رو به عقب کرده، در او به چشم غیرت و بطش نظر کرده ـ آن ترک هم چنان با دست و کمان خشک مى‏شود. پس شیخ پیش مى‏رود و لجام اسب او گرفته و روى اسب او [به] کرمان کرده، [مى‏فرماید:] که برو این جواب تو باشد. اسب بر دو نشسته و نمى‏ایستاده و به هر کس مى‏رسیده با این هیات از او مى‏گریخته تا به دروازه مى‏رسد و به شهر مى‏آید و به هر جا رو مى‏نهاده مردم مى‏گریختند تا به در خانه حاکم مى‏رسد و مى‏ایستد و عثمان نمى‏تواند از اسب پایین آید.

حاکم از این معنى خبر مى‏یابد و بیرون مى‏آید و او را مى‏نگرد و خواجه را از آن حال خبر شده، همه دانسته‏اند که این از قوّت باطن شیخ است. پس خواجه مى‏گوید که هیچ علاجى نیست مگر آن که همان کس که این مشکل کرده، [گره] بگشاید.

پس عثمان را با تحف و هدایا به خدمت شیخ محمّد مى‏فرستند و شیخ در صحرا با گوسفندان بوده‏اند و دوک مى‏رشته‏اند. چون عثمان از دور پیدا مى‏شود، شیخ تبسّمى کرده مى‏فرماید که بر این تل انداز. فى الحال تیر از کمان جسته و بر آن تل فرود مى‏آید و عثمان از اسب پایین آمده و در دست و پاى شیخ مى‏افتد و مرید مى‏شود و در خدمت شیخ مى‏ماند تا او وفات مى‏یابد و شیخ مى‏فرماید که او را در مزار ما دفن کنند و مى‏گوید اوّل او را زیارت کنید دیگر ما را. امّا مى‏فرماید پاى بر او نهند و گذرند و به زیارت ما آیند. چون او بى‏ادبى کرده و تیرى بر روى ما کشیده. و حال در مزار حضرت شیخ آسوده است.

و چنین گویند که شیخ محمّد کاکو مظهر جلال بوده‏اند. وقتى وزیرى که در اردوى پادشاه چیزى بر مردم حشمى اطلاق نموده و از آن جا نیز چیزى به اسم شیخ نوشته بود و ظالم بود و مردم حشمى و غیر ایشان از ظلم آن وزیر تشنیع مى‏کردند.

یک نوبت در حضور شیخ گفتند که فلان وزیر ظالم است و بندگان خداى را مى‏آزارد.

بطش شیخ در حرکت آمده و دست راسه را رانده‏اند و گفته‏اند جُدم جُدم و مریدان آن را در خاطر نگاه داشته‏اند. بعد از مدّتى خبر مى‏رسد که در فلان روز و فلان محل در مجلس پادشاه دستى ظاهر شده و تیغى و سر وزیر را بینداخت. آن دیگر موجب زیادتى اعتقاد مردم شده است.

دیگر چنین مشهور است که چون خواجه عماد فقیه را غبار خاطرى از شیخ محمّد کاکو بوده و مفسدان دایم غیبت شیخ در حضور خواجه مى‏کردند، آخر چنان شد که خواجه با مریدان و مخلصان بسیار به زیارت آستانه ماهان مى‏آیند و چون یک دو روزى بودند دیگر حاسدان مقدمه غیبت شیخ نهاده‏اند که حالا میان شما و او یک فرسخ یا دو فرسخ است و او به مجلس شما نمى‏آید. تا آن که خواجه گفته‏اند ما خودمان مى‏رویم که این درویش را ببینیم.

پس با جمعى [بسیار] متوجّه صحبت شیخ مى‏شوند و شیخ در آن ایّام در کهنو و یا درّه آب بوده‏اند. خواجه متوجّه مى‏شود، چون به نزدیک آن موضع مى‏رسد، یک دو نفر از مریدان خواجه مى‏روند و اعلام مى‏دارند که خواجه مى‏رسد و درویشان مى‏روند و با شیخ مى‏گویند که خواجه مى‏آید، یا استقبال کنید یا تهیّه اسباب ضیافت نمایید. شیخ مى‏گوید: ما مردم درویش کوهى، و خواجه مردى بزرگ، مناسبتى ندارد صحبت، میان ما و ایشان ملاقات نمى‏شود. درویشان لمحه‏اى توقّف مى‏کنند و مى‏بینند که سیاهى مردم خواجه پیدا شده، دوباره مى‏گویند و مبالغه مى‏کنند. شیخ باز مى‏گوید که میان ما و ایشان ملاقات نیست. آخر درویشان شیخ فرار مى‏کنند و با یکدیگر مى‏گویند که شیخ را و ما را اهانت خواهد رسید و گریخته‏اند.

چون خواجه چنان نزدیک مى‏رسند که به سیاهه لشکر در آید، دردى در شکم خواجه گرفته و دفعتاً چنان تند شده که خواجه بى‌تحمّل شده گفته مرا از این استر پایین آورید که کوهى که مرا از دور فرو آورده در همان محل از صحرا تسلیم مى‏شود، پس خواجه را در نعش کش کرده و به در شهر آورده‏اند و حاکم شاه شجاع بوده و مرید و معتقد خواجه بوده، حصار شهر را سوراخ کرده و نعش خواجه را به اندرون مى‏آورند و در خانقاهى که خود ساخته بود دفن مى‏کنند و این مشهور و معروف است و بعضى گفته‏اند که شیخ محمود ضیاءالدّین بوده که خواجه عماد ضرب او خورده است.»

بناى بقعه شیخ محمّد کاکو به شماره 2163 و در تاریخ 20/8/1377 به ثبت آثار ملّی و تاریخى رسیده است.